محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

38

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

نپرستى و هيچ بت سجده نكنى . پيغامبر گفتى از دلم برنيايد كه چيزى را كه به دست خويش تراشى سجده كنم ، و دانم كه مرا از ايشان سود و زيان نيايد ، و دانم كه مرا خداى عزّ و جلّ آفريد و او مرا روزى همى دهد . ابو بكر گفتى راست گويى كه مرا همين سخن به دل همى آيد و ندانم كه اين چه دين است كه پدران ما از چندين سال باز به چه اندر بودند . پس آن روز كه پيغامبر را عليه السّلام وحى آمد و خديجه و على بگرويدند و نماز كردند ، و جبريل او را بفرمود كه مردمان را به خداى خوان ، پيغامبر عليه السّلام آن روز و آن شب همى انديشيد كه اين راز پيش كه بگويم . پس دلش به ابو بكر افتاد و گفت او مردى با خرد است و با من دوست است و سگالش را بشايد . بامداد بروم و با او سگالش كنم تا چه گويد . و ندانست ابو بكر خود بگرود ، و اين اميد نداشت . و ابو بكر را آن شب خواب نيامد و با خويشتن همى انديشيد كه اين بتپرستى كه ما به دو اندريم و پدران ما گرفته بودند چيز نيست ، و اين بتان كس را هيچ سود و زيان نتوانند كردن . و خدايى كه اين آسمان و زمين و چهار پايان و مرغان آفريد نپسندد كه آفريدگان جز او را چيزى پرستند ، و كاشكى كسى را يافتمى كه مرا به دينى رهنمونى كردى . و ندانم كه اين سخن و اين راز با كه گويم . پس به دلش اندر آمد كه اين محمّد ، برادرزادهء بو طالب مردى با خرد است و با من دوست است و رازدار و استوار است ، و اين بت پرستيدن همچون من دشمن دارد و هرگز بت را نپرستيده است . من بامداد به خانهء او شوم و اين راز با او بگويم ، مگر او مرا به دينى راه نمايد ، و اندر اين بت ناپرستيدن چيزى داند . پس پيغامبر عليه السلام از خانه بيرون آمد كه به خانهء ابو بكر رود ، و ابو بكر از در بيرون آمد كه به خانهء پيغامبر آيد . و هر دو به راه اندر به هم رسيدند و يك ديگر را بپرسيدند . پيغامبر عليه السّلام گفت : من به خانهء تو مىآمدم به سگالشى . ابو بكر گفت : من نيز بر اين عزم بيرون آمدم كه به خانهء تو آيم . پيغمبر گفت : تو به چه كار همى آمدى ؟ ابو بكر آن حال بگفت . پيغامبر گفت : يكى فريشته دى به نزديك من آمد و مرا از خداى عزّ و جلّ پيغام آورد و گفت : مردمان را به خداى خوان تا